حسن حسن زاده آملى
322
هزار و يك كلمه (فارسى)
54 با تو برآميخت راز عطسه آدم شبى * مغزش از آن غنچه كرد كار نگار ختن 55 مادر انگور را كز دل بريان خويش * داد ز پستان غيب بر در بستان لبن 56 قنبر آنم كه گفت قصّه او بارها * پيش ذليب از ذهاب تا نستاند ثمن 57 حوصله دشمنش حاصل حجّت نداشت * خارش نر مادگى تازه شدش چون زغن 58 كرده در ابناى جنس فاتحه نام او * آهن و پولاد موم ، آتش سوزان سفن 59 ابروى طاقت چراست جفت زره از گره * لاله لعلت ز چيست رخ همه چين در سفن 60 نيست ازل را به حكم بىتو روان هيچ حكم * نيست ابد را بقطع بىتو روان هيچ فن 61 آخر اين صدره را نغمه نعت شماست * لحن خوش راه راست هر سحرى بر فنن 62 راست بگو كجنشين دار حديثى بره * در دهن ازراع چيست چون تو ندارى برن 63 خصمك فى ما مضى و إن قضى نحبه * ينتقم الله منه دونك لا تعجلن حالا شروع در شرح قصيده مىرود اميد كه زبان به سهو و خطائى جارى نگردد . بسم الله الرحمن الرحيم بيت اوّل قصيده : بال مرصّع بسوخت مرغ ملمّع بدن * اشك زليخا بريخت يوسف گل پيرهن